#سکانس_عاشقانه_پارت_233
_امیرعلی از همون اول که وارد حرفه ي بازیگري شد طرفداراي زیادي داشت... حتی یادمه بیار یه دختره دست فروش اومد و بهش ابراز علاقه کرد... خودشو به آب و آتیش می زد که حتی براي یبارم که شده امیرعلیو از نزدیک ببینه... تو اون دختره رو یادته امیرعلی...؟ با شنیدن حرفاي حامد دستام به یک آن یخ بست!
سرمو بالا آوردم و با استرس به امیرعلی که سعی داشت خودشو خونسرد جلوه بده زل زدم....
_امیرعلی: آره یه چیزایی تقریبا به خاطر دارم!...
نگاهم رنگ تعجب گرفت...
نکنه امیرعلی بخواد .. .نه نه اون هیچ وقت همچین کاریو نمی کنه، حتی به خاطره آبروي خودشم که شده گذشته ي منو بیرون نمیریزه.
خانوم راد با تعجب پرسید:
_تو اون دخترو چه طور از ده سال پیش تا به الان یادته حامد...؟
_حامد: آخه تو که نمی دونی شیدا عجب سوژه اي بود... من و امیرعلی تا یک هفته فقط به دختره هر هر می خندیدیم.
عصبی سرمو زیر انداختم و دستامو سفت مشت کردم.
به خاطره حرف هاي حامد اخمام حسابی در هم فرو رفته بود.
سنگینی نگاه امیرعلیو روي خودم حس کردم اما سرمو بالا نیاوردم.
خانوم راد که حالا می دونستم اسمش شیداس گفت:
romangram.com | @romangram_com