#سکانس_عاشقانه_پارت_232


_حامد:شما کدوم بیمارستان کار م ...

خانوم راد وسط حرفه حامد پرید و گفت:

_عه عزیزم بیخیال دیگه... جاي این حرفا پاشو از مهمونا پذیرایی کن.

حامد باشه زیر لبی گفت و از جاش بلند شد و به آشپزخونه رفت.

اون دختر هم کمک حامد از جاش بلند شد و میز عسلی متوسطی رو جلوي من و امیرعلی قرار داد .

طولی نکشید که حامد با بشقاب میوه و شیرینی برگشت و بشقبا رو جلوي ما روي میز قرار داد.

_حامد: بفرمایید از خودتون پذیرایی کنید.

خیلی ممنون آرومی گفتم که خانوم راد دقیق بهم زل زد و گفت:

_از امیرعلی خیلی تعریفتو شنیدم... می دونی ما همیشه توي جمع خودمون می گفتیم امیرعلی هیچ وقت تن به ازدواج نمیده ولی حالا میبینم نه تن به ازدواج داده خوبم داده ... حسابی پایبندت شده که حتی سره صحنه هم حواسش پیشه تو عه!...

با اینکه از دوباره صدا کردن اسم کوچیک امیرعلی ناراحت شدم اما به خاطر حرف هاي دیگش راجع به امیرعلی کیلو کیلو قند توي دلم آب شد!...

به امیرعلی که با لبخند داشت نگاهم می کرد چشم دوختم که گفت:

_امیرعلی: با داشتن همچین فرشته اي آدم پایبندش نشه خره!...

از خجالت سرمو زیر انداختم و به گلاي فرش زل زدم.

خانوم راد لبخند زورکی زد که حامد گفت:

romangram.com | @romangram_com