#سکانس_عاشقانه_پارت_230


کنارش ایستادم و دستمو دور بازوش حلقه کردم که لبخند ریزي زد و خواست چیزي بگه اما ناگهان در باز شد.

سرمو به سمت در چرخوندم اما با دیدن شخصی که توي چهارچوب در ایستاده بود شکه شدم!...

این مردي که بین چهارچوب در ایستاده بود،همون شخصی بودش که ده سال پیش بین اون همه طرفدار دلش به حاله من سوخت و به اتاق امیرعلی راه داد!...

مرد لبخند گرمی زد و گفت:

_خیلی خوش اومدید...بفرمایید داخل .

و بعد از جلوي در کنار رفت .

امیرعلی هم متقابل لبخندي زد و گفت:

_ببخشید توي زحمت افتادید حامد جان!...

مرد که حالا فهمیدم اسمش حامده در حالی که منو موشکفانه نگاه می کرد گفت:

_قرار نشد از این تعارفا باهم داشته باشیماااا...!

با استرس خم شدم و کفشمو از توي پام در آوردم .

توي دلم خدا خدا می کردم که منو به یاد نیاره...!

هیچ دلم نمی خواست به خاطره گذشته تلخم، پیش همکاراي امیرعلی آبروم بره ...

هر دو باهم وارد سالن شدیم و روي مبل هاي سلطنتی که گوشه سالن قرار داشت نشستیم.

romangram.com | @romangram_com