#سکانس_عاشقانه_پارت_228
با اخم گوشی از دستم گرفت و موشکفانه پرسید:
_پست که نکردیش...!
سري بالا انداختم و در حالی که به سمت تخت می رفتم گفتم:
_نه خیالت راحت...الانم برو از اتاق بیرون نمازتو بخون حاجی قضا نشه که از دستت میپرم.
_امیرعلی:خیلی رو داري...!
گوشیمو روي میز آرایش گذاشت و از اتاق بیرون رفت.
با رفتنش ریز ریز شروع کردم به خندیدن.
بیچاره نمی دونست که یه ویس دیگه هم ازش دارم!...
براي آخرین بار نگاهی به خودش توي آینه انداخت و شونه دیگري به موهاش زد .
منتظر به چهارچوب دره اتاق تکیه دادم و گفتم:
_بسه امیرعلی...آینه از دیدن ریختت خسته شد!...
بدون توجه به اعتراض من خم شد و از روي میزه آرایش عطر گرون قیمت فرانسویشو برداشت و به گردنش زد .
به سمتش رفتم و عطرو از دستش گرفتم و گفتم:
_بسه...مگه می خواي بري عروسی که داري اینقدر به خودت می رسی...؟ رو به روم ایستاد و با وسواس خاصی گفت:
romangram.com | @romangram_com