#سکانس_عاشقانه_پارت_225


خندید و دیگه چیزي نگفت و تموم حواسش رو به رانندگیش داد.

وقتی به خونه رسیدیم لباسامو در آورد و هر کدومو به یه طرف پرتاب کردم و مثل جنازه روي تخت ولو شدم.

چشمامو روي هم گذاشتم که صداش بلند شد:

_بهار نماز ظهرتو خوندي...!

خدایا صدتا صلوات نذر می کنم فقط خواهش می کنم این دوباره شروع نکنه...

خودمو به خواب زدم و جوابشو ندادم.

طولی نکشید که احساس کردم بالاي سرم ایستاده...!

دستشو روي شونم گذاشت و تکونم داد و گفت:

_الکی خودتو به خواب نزن...می دونم که بیداري.

چشمامو باز کردم که گفت:

_نماز ظهرتو که نخوندي حداقل بیا نماز مغرب و اعشاتو بخون.

دستشو پس زدم و گفتم:

_قضاشو بعدا می خونم...الان خستم.

بدون توجه به حرفم به زور از روي تخت بلندم کرد و کشون کشون منو به سمت هال برد.

romangram.com | @romangram_com