#سکانس_عاشقانه_پارت_220
_تا زنگ نزدم یکی از اون دافا پاشه بیاد سر وقتت ولم کن.
با تعجب پرسید:
_کدوم دافا...؟
ریز ریز خندیدم و در جوابش گفتم:
_دافه سیبیل ناصر الدین شاهی دیگه گلم!...
سرشو نزدیک تر آورد و دره گوشم با بد جنسی پچ زد:
_پایه شب تا صبح زنده داري هم هستن این دافا...؟
به زور خودمو از حصار دستاش آزاد کردم و به سمتش برگشتم و بهش توپیدم:
_برو بگیر بخواب دیگه... دو خط بهت می خندم نزار اندازه یه کتاب بهت بر...
ادامه حرفمو چون بی ادبی بود خوردم که با تعجب بهم زل زد.
زیره نگاهش داشتم ذوب میشدم براي همین توي جام دراز کشیدم و ملافه رو تا موهام بالا کشیدم.
بعده مدت کوتاهی انگار تازه از هنگ در اومده باشه گفت:
_خیلی بی ادبی بهار!...
نگاه پر از وسواسم رو به جملات پرونده دوختم و مشغول بررسیش شدم که صداي ستاري بلند شد:
romangram.com | @romangram_com