#سکانس_عاشقانه_پارت_217
آخه این چه بلایی بود که سره منه بدبخت اومد!...
به زور دست و صورتمو شستم و وضو گرفتم .
از دستشویی که بیرون اومدم دیدم امیرعلی در حالی که یه چادر گلگلی دستش گرفته جلوي در ایستاده.
لبخند ملیحی زد و گفت:
_بیا عزیزم اینم از چادر... ماشاﷲ چه قدر هم بهت میاد.
با حرص چادرو از دستش گرفتم و سرم کردم.
جلوي مهر ایستادم و خواستم نیت کنم که گفت:
_عزیزم نصفه چتري هات بیرونه...!
دلم می خواست بگیرم خفشم کنم تا سره صبحی کم براي من رجز خونی کنه...
جلوتر اومد و چتري هامو داخل چادر برد و گره محکمی برام زد.
دوباره اون لبخند حرص در آورش روي لباش نمایان شد و گفت:
_بلدي که چه طور نماز بخونی عزیزم؟
_نه پس تو فقط بلدي...!
روي تخت نشست و گفت:
romangram.com | @romangram_com