#سکانس_عاشقانه_پارت_209
هول شده ملافه روي سرم کشیدم و با صداي که می لرزید گفتم:
_ من فکرم یه جا دیگه بود اصلا حواسم نبود دارم تو رو نگاه میکنم که ..ندیده نیستم که مال خیلیارو دیدم..!
چند ثانیه تو سکوت گذشت.. ملافه آروم از روي صورتم کنار کشیده شد و خوشخواب پایین رفت.. خیره به بالا تنه لختش آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
_ چیکار میکنی؟
_امیرعلی:که خیلیا رو دیدي آره...؟
نگاهم از بالاتنه برهنش به سمت چشماش سوق دادم و با شیطنت گفتم:
_آره...از تو هلوتر و تیکه تر... پشیمونم که چرا پسشون زدم و با تو ازدواج کردم... تازه یکی شون یه تاجر فرانسوي پولدار بود.
براي اینکه حرصشو بیشتر در بیارم آه سوزناکی کشیدم و ادامه دادم:
_یعنی الان ازدواج کرده؟...حیف لگد به بختم زدم اگه درخواستشو قبول می کردم الان مثل ملکه آنجولیا داشتم کنار برج ایفل قدم می زدم و مو پریشون می کردم.
فک منقبض شدش رو تکون داد و سرشو نزدیک گوشم آورد و پچ زد:
_که دوست داشتی الان مثل ملکه آنجولیا بودي...!
_اره شدیدا ولی با وجود تو پشمدوله هم نیستم چه برسه به ملــ...
هنوز جملم تموم نشده بود که امیرعلی با بی رحمی شروع کرد به قلقلک دادنم.
می دونست من شدیدا قلقلکی هستم و از این نقطه ضعم استفاده کرد!
romangram.com | @romangram_com