#سکانس_عاشقانه_پارت_208
زیر چشمی نگاهی بهش انداختم و گفتم:
_ مرسی..!
_ کاري نکردیم بالاخره دوختن خشتکاي زنم جزئی از وظایفمه..!
بعد از ناهار و کمی باز شدن یخ مامان و دایی راهی خونه شدیم ..!
انقدر خسته بودم که دلم میخواست فقط بخوابم ..انقدر ظرف شسته بودم که کمرم نصف شده بود!..
امیرعلی : چته؟
نیم نگاهی بهش که مشغول رانندگی بود انداختم و با درد گفتم:
_ کمرم داره نصف میشه ...اندازه کل عمرم ظرف شستم!..
لبخند کوتاهی زد و تو کوچه پیچید :
_ الان میرسیم بگیر تخت بخواب!..
لباسم رو درنیاورده خودم رو روي تخت پرت کردم امیرعلی مشغول لباس عوض کردن بود و من با تمام هیزي زل زده بودم بهش!..
پیراهنش رو که در آورد لبم رو به دندون گرفتم ...خدایا دمت گرم چی گیرم اومده.. همونی که میخواستم اوف لعنتی جون میده دندونش بکنی..!
انقدر محو هیکلش بودم که متوجه نشدم کی به سمتم چرخید ..
_امیرعلی : این طرز نگاه کردنت از حرفاي من بدتره معلوم نیست تو فکرت چی میگذره که اینطوري ماتت برده!..
romangram.com | @romangram_com