#سکانس_عاشقانه_پارت_204


_ منو خر فرض نکن بهار مثل آدم بگو چی شد؟

١۴۴

ته تهش مسخره ام میکرد بالاتر از سیاهی که رنگی نبود بود؟ پاي راستم رو بالا آوردم ، به کناره پاره شده شلوارم اشاره کردم:

_ اومدم پیاده بشم شلوارم جر خورد چادر پوشیدم راحت شدي؟

دقیق به شلوار پاره شده ام نگاه میکرد از خیر نگاه کردن به چشمام هم نمیگذشت و اون بینی نیم نگاهی هم با چشمام رد و بدل میکرد .

_ وقتی با من لج میکنی همین میشه .. فکر کردي خدا رو منو زمین میزنه میزاره تو با این مانتوت حرصم بدي..!

پوفی کشیدم ببین یه شب نماز خونده چه خدا خدا میکنه ...!

رو از قیافه حق به جانبش گرفتم و به سمت کمد لباسم راه افتادم ...دعا دعا میکردم شلوار لی یخی داشته باشم اگه رنگ دیگه اي می پوشیدم جلو بقیه ضایع میشدم... هر کی باشه فکر میکنه تو اتاق چه غلطی کردیم که شلوارم و عوض کردم ...ولی من که چادر داشتم کسی رنگ شلوارمو ندیده ...ساق پامو که دیدین خر که نیستن ..!

تا کمر تو کمد خم شده بودم و دنبال شلوار لی میگشتم اما انگار نه انگار هر رنگی پیدا میشد جز یخی ..!

کلافه خودم رو از کمد بیرون کشیدم و به امیرعلی که بیخیال روي تخت نشسته بود زل زدم و درمونده گفتم:

_ چیکار کنم امیر؟

شونه اي بالا انداخت و بیخیال گفت:

_ نمیخوایم تا شب بمونیم که یه ساعت دیگه میریم .. همین چادر و بپوش..

شالم رو از روي سرم کشیدم و روي در کمد پرت کردم به سمتش رفتم و با کلافگی گفتم:

romangram.com | @romangram_com