#سکانس_عاشقانه_پارت_203
_ کاري نکن پاشم برم بهار..
هوف باشه زیر لبی گفتم و از جا بلند شدم که همزمان باهام سریع بلند شد.. دایی نگاهی بهمون انداخت که گفتم:
_ میرم اتاقم میام ..
سري تکون داد که با قدم هاي تند تند به سمت اتاقم راه افتادم..
بعد از اینکه امیرعلی داخل اتاق شد در و بستم و گفتم :
_ حالا لج نمیکردي چی میشد؟
بدون توجه به حرفم جلو اومد گوشه چادرم رو گرفت و یهویی از سرم کشیدش و..
از حرکت یهویش جیغ خفه اي کشیدم و با تته پته گفتم:
_ چیکار میکنی روانی؟
چادر و بین دستاش مچاله کرد و جلوي صورتم گرفت:
_ داستان این چیه؟ تو که واسه پوشیدن این مانتو داشتی خودتو میکشتی چرا اصرار داشتی چادر بپوشی؟
پاهام رو محکم کنار هم چسبوندم.. دلم نمیخواست جلوش ضایع بشم.. با استرس نگاهمو به اطراف چرخوندم و گفتم:
_ بخاطر تو..
پرید وسط حرفم و با اخم گفت:
romangram.com | @romangram_com