#سکانس_عاشقانه_پارت_202


دستش و گرفتم و درحالی که خودمو بهش آویزون میکردم گفتم:

_ اول بگو بخشیدي تا بگم..

نگاهشو به اطراف انداخت و گفت:

_ نکن بهار زشته.. من بچه نیستم که بخوام قهر کنم بیا بریم داخل تا آبرومونو نبردي ..!

دستم رو به دنبال حرفش کشید و به سمت خونه کشیدم..

مشغول احوال پرسی بودیم و همه حواسم به رفتار دایی و امیرعلی بود برخلاف دفعه قبل که دایی سرسنگین شده بود این بار امیرعلی خودشو باد کرده بود..





نیم ساعتی میشد که چادر پیچ کنارش روي مبل نشسته بودم دایی خودشو با اخبار سرگرم کرده بود زن دایی هم اشپزخونه کمک مامان بود..

سامم که اصلا تو باغ نبود ..از اینکه اینطوري اینجا نشسته بودم و هیچ کاري نمیکردم معذب بودم ... سرم و نزدیک گوش امیرعلی بردم و آروم گفتم:

_ من یه دقیقه میرم اتاقم میام ..

_ منم میام ..

_ یه کار خصوصی دارم کجا میخواي بیایی تو..

با اخم و لحن جدي گفت:

romangram.com | @romangram_com