#سکانس_عاشقانه_پارت_201
_کجایی بهار؟ اصلا..
نذاشتم ادامه بده وسط حرفش پریدم و گفتم:
_ مامان من جلوي خونه ام برام یه چادر میاري؟
_ چادر؟
تعجب از صداش کاملا مشخص بود ..کلافه ادامه دادم :
_ مامان بعد برات توضیح میدم میشه الان سریع تر برام بیاري؟ باشه آرومی گفت و تماس رو قطع کرد..
نیم نگاهی به امیرعلی که با چشماي ریز شده و کنجکاو بهم خیره شده بود انداختم و با صداي آرومی گفتم:
_ ببخشید نتونستم خودمو کنترل کنم..
بدون اینکه چیزي بگه نگاهشو ازم گرفت انگار زیادي گند زده بودم..
چادر و از مامان گرفتم و روي سرم انداختم.. نفس راحتی کشیدم و از ماشین پیاده شدم.. مامان مشغول احوال پرسی با امیرعلی بود و اینجور که مشخص بود اخلاقش نسبت به دفعه قبل بهتر شده بود انگار یه چیزاي میدونن ..!
به امیرعلی که گیج نگاهم میکرد اشاره کردم و گفتم:
_ بیا بریم داخل..
مامان جلوتر از ماها رفت که با تعجب گفت:
_ چرا چادر پوشیدي؟
romangram.com | @romangram_com