#سکانس_عاشقانه_پارت_198


داشت با حرفاش خامم میکرد همچین بدم نمیگفت با این مانتو خم میشدم دار و ندارم میریخت بیرون ...قانع شده بودم اما هنوز دلم میخواست لج کنم!..

من حواسم هست خم نمیشم جایی..

با حرص مانتو رو از روي سرشونه هام داد عقب و از دستام بیرون کشید .. دور دستاش مچاله اش کرد و پرتش کرد گوشه اتاق و گفت:

_ اگه میخواي نیام باهات برش دار بپوشش..

به دنبال حرفش چرخید و از اتاق بیرون رفت.

از همون بچگی لجباز بودم حرف زور تو کتم نمی رفت مگه اینکه با خواهش و تمنا باشه..

به سمت مانتو مچاله شده ام رفتم و بدون توجه به عواقبی که در پیش دارم پوشیدمش ..

شالم رو روي سرم مرتب کردم.. هر چند از رفتاري که قراره باهام بکنه مثل سگ می ترسیدم اما دست خودم نبود ذاتم همین بود..

نفس عمیقی کشیدم و در اتاق رو باز کردم.. روي کاناپه نشسته بود و پشتش بهم بود

آروم آروم جلو رفتم و پشت سرش ایستادم .. زبونم رو روي لباي خشک شده ام کشیدم و با صداي که سعی میکردم نلرزه گفتم:

_ من حاضر شدم..

سرش به طرفم چرخید .. نگاهش که به مانتوي توي تنم افتاد چشمام رو بستم و..

نگاه خیره اشو روي خودم حس می کردم.. عجب غلطی کردم.. منتظر واکنشش بودم که با صداي آروم و جدي گفت:

_ بریم

romangram.com | @romangram_com