#سکانس_عاشقانه_پارت_197


به امیرعلی که تو چهارچوب در ایستاده بود لبخندي زدم.. نگاه خیره اي بهم انداخت و گفت:

_ خودت میخواي بري برو من نمیام ..

وارفته پرسیدم : وا امیرعلی ..

پرید وسط حرفم و با تشر گفت :

_ میدونی اون لندهور اونجاس اینو برداشتی بپوشی؟ همینم نپوش لخت شو بیا بیرون اصلا..

با حرص دستمو بین موهام کشیدم و گفتم:

_ میخواي چادر بکشم سرم؟ چشه مانتوم؟ قبلا که با طرز لباس پوشیدنم مشکل نداشتی الان چرا سوزنت گیر کرده؟

_ فقط به خوشگلی یه لباس فکر میکنی؟ میدونی وقتی خم بشی پشتت چه خبره؟

به این فکر کردي شاید دونفر خونتون باشن تو رو با این وضع ببینن جدا از اینکه میگن چه شوهر پخمه گاوي داره نمیگن چه زن بی عقل و سبکیه؟

گوشیش رو از جیب شلوارش بیرون کشید و ادامه داد:

_ شک داري به حرفام خم شو از نماي پشتت عکس بگیرم ببینی ..!

حرفاش هیچ جوره تو کتم نمی رفت انگار شده بود یکی دیگه... عصبی خندیدم که جلو اومد..

در حالی که دکمه هاي بسته شده مانتوم رو باز می کرد با لحن آرومی گفت:

_ آخه قوربونت برم من که بد تو رو نمیخوام ، این مانتو واسه بیرون رفتن مناسب نیست .. تو تنت خوشگله بهت میاد منم قبول دارم اما فقط کافیه خم شی تا بره رو نافت... اینجور لباسا شخصیت تو که یه خانم دکتر مشهوري رو میاره پایین دختر بیست ساله تازه به دوران رسیده که نیستی اینطوري لباس بپوشی .. تو الان دیگه شوهر داري باید مثل یه خانم باوقار لباس بپوشی برو عوضش کن خوشگلم.

romangram.com | @romangram_com