#سکانس_عاشقانه_پارت_194
_ بزار نمازم رو بخونم..
سري به تایید تکون دادم و منتظر به کاناپه تکیه دادم.
از اینکه روي قولش مونده بود ذوق کرده بودم مخصوصا وقتی که فهمیدم بخاطر من همیچن نذري کرده..
با لذت مشغول تماشاي خم راست شدناي شوهرم بودم..
شوهر؟ آهی کشیدم تو اوج ناامیدي ورق زندگیم برگشت خدایا شکرت..
جا نمازش رو جمع کرد و از جا بلند شد.. نگاهی به من که با نگاهم داشتم قورتش میدادم کرد و گفت:
_ حاج خانم سهممو که ندادي بخورم ناز کردي و حیا .. حداقل شام بکش بخورم رفع گرسنگی بشه...
لبم رو به دندون گرفتم و با خجالت سرمو پایین انداختم پدرسگ هنوز هیچی نشده دنبال سهمه..
بدون اینکه جوابش رو بدم از جا بلند شدم و به سمت آشپزخونه راه افتادم.
ظرف غذا رو جلوش گذاشتم ، سرشو به سمت بشقاب قیمه خم کرد و بو کشید :
_ بوش که خوبه..
لبامو جمع کردم و با اعتماد به نفس گفتم:
_ مزه اشم خوبه..
اولین قاشق رو توي دهنش گذاشت منتظر چهار چشمی بهش زل زده بودم که ازم تعریف کنه اما بیخیال مثل تراکتور به جون بشقاب افتاده بود و درو میکرد ..
romangram.com | @romangram_com