#سکانس_عاشقانه_پارت_193
صداي قدم هاشو پشت سرم میشیندم و با جیغ و داد از اینور خونه به اون ور میرفتم ..!
پشت مبل سنگر گرفتم و به سمتش چرخیدم با قیافه برزخی نگاهم کرد و با حرص داد زد:
_ یعنی گیرم بیوفتی بهار میکشمت ..!
زبونی براش درآوردم و با خنده گفتم:
_ جون بابا بازیگر مملکت بسیجی شده!..
دستشو بین موهاش کشید و بدون توجه بهم به سمت کاناپه رفت و خودشو روش انداخت!..
نکنه ناراحت شده؟
از پشت مبل بیرون اومدم.. آروم به سمتش رفتم.. کنارش ایستادم و روي صورتش خم شدم و با لب برچیده گفتم:
_ ناراحت شدي؟ ببخشید فقط میخواستم شوخی کنم..
داشت از کم محلیش اشکم درمیومد که یهویی دستم رو کشید که روش افتادم!..
نگاه خیره اي به یقه بازم انداخت و گفت:
_ نماز که نذاشتی بخونم حداقل سهمم رو بده بخورم!..
با چشماي از حدقه دراومده نگاهش کردم که دستشو زیر لباسم برد و..
بعد از چند دقیقه شیطنت از روي خودش کنارم زد و گفت:
romangram.com | @romangram_com