#سکانس_عاشقانه_پارت_187


_ اسمت چیه اهل کجایی؟

شال عقب رفته اش رو کمی جلو کشید و گفت:

_ مبینا اوتادي تهران!..

خوشبخت زیرلبی گفتم و تا رسیدن به شهر چشمامو بستم که بیشتر از این شاخکاشو تو زندگیم فرو نکنه... ممکن بود هر حرفی شایعه بزرگی پشت اون نکبت بشه!..

تا آدرس نگرفت و به خونه نرسوندم بیخیال نشد هر چی اصرار کردم پیاده میشم اجازه نداد و تاکید کرد که باید زن سوپر استار مملکتو برسونم دم در خونه اش ...از بامرام بودنش حسابی خوشم اومده بود و از اون حالت یخ و عصبی بیرون اومدم!..

شمارمو بهش دادم و گفتم حتما بهم زنگ بزنه تا بیشتر با هم آشنا بشیم بد نمیشد تو این شهر یه دوست واسه خودم داشته باشم دق کردم انقدر به شلوار امیرعلی چسبیدم..!

بعد از خداحافظی از ماشین پیاده شدم.. هر چند دلم نمیخواست بیام اینجا اما گوشیم و کیفم دستش بود!..

زنگ در و فشار دادم.. بعد از چند دقیقه در باز شد.. دستی واسه مبینا تکون دادم و وارد خونه شدم.

لباي خشک شده ام رو تر کردم و به سمت در سالن راه افتادم...

در و باز کردم و بدون اینکه اهمیتی به درآوردن کفشام بدم ،با صداي بلندي گفتم:

_ گوشی و کیفم کجاست؟

با چشم دنبالش گشتم که دستی دور بازوم پیچیده شد و محکم به دیوار کوبیدم..





romangram.com | @romangram_com