#سکانس_عاشقانه_پارت_185


بغض کرده سرم رو پایین انداختم که با صداي ماشینی که کنارم ایستاد سرم رو بالا گرفتم ...گیج به زن جونی که پشت فرمون بود نگاه کردم که لبخندي زد و گفت:

_ مشکلی پیش اومده عزیزم؟ دستپاچه و با تته پته گفتم:

_ با شوهرم دعوام شد گردن کلفتی کردم پیاده شدم اونم نامردي نکرد رفت!..

آروم خندید و گفت:

_ چه کمکی از دستم برمیاد !؟

.. موهاي پخش شده تو صورتم رو عقب فرستادم و گفتم:

_ میتونم زنگ بزنم؟

گوشی موبایلش رو از روي داشبورد برداشت و درحالی که به سمتم میگرفت گفت:

_ سوار شو برسونمت!..

لبخند زورکی زدم چجوري سوار میشدم چون زن بود دلیل نمیشد احساس امنیت کنم و خودمو بندازم تو ماشینش ...گوشی رو از دستش گرفتم ، ممنون زیرلبی گفتم و شماره مامان رو گرفتم!..

بیش از ده بار بود که به مامان زنگ زده بودم اما جواب نمیداد شماره دایی رو هم که بلد نبودم چه غلطی کنم خدا؟ کلافه لبم رو به دندون گرفتم

_ اشکالی نداره عزیزم سوارشو من میرسونمت ..

چاره اي نداشتم باید اعتماد میکردم میتونستم به امیرعلی زنگ بزنم ولی غرورم اجازه نمیداد ...!

دلم رو به دریا زدم صلواتی تو دلم فرستادم و به ناچار سوار ماشین شدم..

romangram.com | @romangram_com