#سکانس_عاشقانه_پارت_183


بی حرف سوار شدم ...دیگه دلم براي عسل نمیسوخت براي خود احمقم میسوخت که مثل بچه ها گول میخوردم ...

بهم گفته بود بهش اعتماد کنم اما من مثل احمقا!..

ماشین رو دوز زد و سوار شد..

و بدون اینکه ثانیه اي تعلل کنه حرکت کرد ، کل مسیر تو سکوت گذشت جرات اینکه حرفی بزنم نداشتم حرفی هم براي گفتن نداشتم!...

غرق افکارم بودم و دنبال حرفی که بتونه فاجعه اي به وجود اومده رو جمع کنه!..

ماشین رو کنار جاده نگه داشت و پیاده شد... بین پیاده شدن و نشدن مونده بودم و درآخر دلمو به دریا زدم و پیاده شدم..

ماشین رو دور زدم و پشت سرش ایستادم ..!

_امیرعلی : هر وقت خواستی تمومش کن...

دلگیر بود.. انگار دلش میخواست نازش رو بکشم تا تمومش کنه!..

قدم دیگه اي به سمتش برداشتم و بدون توجه به ماشیناي که از کنارمون رد میشدن دستامو دورش حلقه کردم و خودم رو بهش چسبوندم...

همونطور که دستام دورش حلقه بود چرخیدم و روبروش ایستادم .. سرم رو بالا گرفتم:

_ امیرم ..

سرشو به سمت چپ چرخوند و با اخم مصلحتی که روي پیشونیش نشسته بود گفت:

_ برو کنار زشته!..

romangram.com | @romangram_com