#سکانس_عاشقانه_پارت_182
ترس تو چهره عسل بیداد میکرد .. صداي لرزونش تو گوشم پیچید :
_ من..م..
صورت سرخ شده از عصبانیت امیرعلی داشت میترسوندم .. حتی اگه منم جاي عسل بودم با دیدن این قیافه حاضر بودم همه چیزو انکار کنم.. از کجا معلوم مجبورش نکرده باشه جلوم فیلم بازي کنه؟ به بازوي لرزون عسل چنگ زد و به سمت حسین هولش داد و غرید :
_ آش نخورده و دهن سوخته ...آخه لجن من به تو فکر میکنم که بخوام بفروشمت؟ تو دختري؟ اگه خودم از تو خیابونا جمعت نمیکردم الان معلوم نبود تو کدوم فاحشه خونه داشتی سرویس میدادي؟ برو به یکی بگو بهم تجاوز کردن که ندونه چقد گشادي ...!
از حرفاي رکیک امیرعلی داشتم آب میشدم ...هیچ وقت انقدر بی پرده حرف نمیزد..!
رو به حسین که با اخماي درهم و نفرت به عسل زل زده بود ادامه داد:
_ دلم نمیخواد دست نخورده ولش کنی ... حسابی از خجالتش دربیا..!
بدون توجه به التماس هاي عسل به سمت من که خشکم زده بود اومد ...با این کارش نگاه پر از التماس عسل تازه بهم افتاد... نگاهش رنگ نفرت گرفت و خواست حرف بزنه که دستش توسط حسین کشیده شد.. به سمت اتاقی هولش داد و در و محکم به هم کوبید صداي التماساي عسل و نفساي عصبی امیرعلی این جرات و بهم داد که حرف بزنم:
_ امیر..
وسط حرفم پرید و با تشر گفت:
_ هیس ..هیچی نگو نمیخوام صداتو بشنوم!..
سویچ ماشین رو از روي میز برداشت و به سمت در ورودي هولم داد!..
در ماشین رو باز کرد و بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
_ سوار شو!..
romangram.com | @romangram_com