#سکانس_عاشقانه_پارت_181
بلند شد پیراهنش رو از روي زمین برداشت و همینطور که می پوشید به سمت آیفون رفت!..
بدون اینکه نگاه کنه کی پشت دره آیفون رو زد... به سمتم برگشت شالم رو از روي زمین برداشت و به سمتم پرت کرد:
_ زود باش بپوشش.
خودم رو جم و جور کردم و با هر زوري بود لباسام رو پوشیدم ...با فاصله ازم روي مبل تک نفره نشست و با چشماي طلبکارش به در ورودي زل زد!..
شال روي سرم رو مرتب کردم که در سالن باز شد با دیدن عسل و حسین تو چهارچوب در خشکم زد و..
مات و مبهوت خیره عسل بودم که بدون توجه به من خودش رو تو بغل امیرعلی انداخته بود ...چشماي پر از اشکم به دست حلقه شده اش دور کمر شوهرم بود ...لب پایینم رو به دندون گرفتم الان وقت دق کردن نبود هنوز هیچی مشخص نیست..!
سرش به طرفم چرخید و نگاه خیره اي به چشمام انداخت انگار فهمید دردم چیه که عسل رو عقب کشید و ازش فاصله گرفت!..
دستاشو تو جیب شلوارش فرو کرد و گفت:
_ عسل..
لبخندي به صورت امیرعلی زد یعنی منو نمیدید که اینطوري بهش نگاه میکرد؟ _عسل : جونم عشقم؟
نیشخندي روي لباي امیر علی شکل گرفت به حسین که پشت سر عسل ایستاده بود اشاره کرد و گفت:
_ تو گفتی من فروختمت؟
مکث کرد و خیره به چهره رنگ پریده عسل ادامه داد:
_ حسین بهت تجاوز کرده؟
romangram.com | @romangram_com