#سکانس_عاشقانه_پارت_180


بغض بدي به گلوم میپیچه .. چشمام رو روي هم فشار میدم دیگه آخر خطه چیزي از بهار نمونده.. نمیترسم از گفتن حرفی که سر دلم گیر کرده.. با بغض و صداي گرفته و چشماي که رو به سیاهی میره ادامه میدم :

_ نذار پشیمون بشم که چرا دوست داشتم..

مشت شدن دستش رو حس میکنم روي صورت بی روحم داد میزنه :

_ خیلی تحمل کردم.

نگاهش می کنم.. نگاهش تو حلقه هاي اشک چشمام می چرخه و بلندتر داد میزنه :

_ خیلی لعنتی ...مـی فـــهـــمـــی؟

سرش رو صورتم خم میشه و لب هاي گرمش با شدت و حرارت روي لبم گذاشته میشه ...

صدا تو گلوم خفه میشه ...از این همه نزدیکی نفس کم میارم...به مچ دستش که توي دستم بود چنگ میزنم...لبم پایینم رو بین دندوناش فشار میده و ازم جدا میشه و...

خودش رو از روم کنار کشید و پایین مبل نشست پشتش رو به مبل تکیه داد ، طبق عادت همیشه اش دستاشو لاي موهاي خوش حالتش فرو برد..

از تصور اینکه اشتباه کرده باشم بغض به گلوم چنگ زد و هق زدم..

کلافه پشت دستشو روي لباش کشید و گفت:

_ گریه نکن.. بخدا خرابم..

صداي زنگ آیفون نگاه امیرعلی رو به سمت در ورودي کشید .. نفس عمیقی کشید و به سمتم چرخید تاپ بالا رفته ام رو پایین کشید ، به صورت خیس از اشکم زل زد و با لحن دلخوري گفت:

_ کاش فقط یکم بهم اعتماد داشتی ..

romangram.com | @romangram_com