#سکانس_عاشقانه_پارت_176
بی توجه به حرفم میگه :
_ امروز ساعت سه میام دنبالت..
بی هیچ حرفی سریع قطع میکنه و..
مانتوي سبز رنگم رو می پوشم و براي حواس پرتی و فکر و خیال نکردن دستم به سمت لوازم آرایشم میره..!
میترسم پشیمون بشم از نداشتنش.. حتی اگه منو نخواد.. حتی اگه فقط یه طعمه بودم براي رسیدن به اهدافش..
سرم رو به طرفین تکون میدم و با خودم زمزمه میکنم :
_ همه چیز تموم شده
انقدر این جمله رو تکرار میکنم که ملکه ذهنم بشه تا دیگه جلوش شل نشم و جا نزنم..
نیم نگاهی به ساعت میندازم فقط پنج دقیقه دیگه مونده..
شال مشکیم رو روي سرم میندارم و از اتاق بیرون میام..!
سکوت خونه عجیب به چشم میومد و من خوشحال بودم که قرار نیست به کسی جواب پس بدم الخصوص دایی..
کفشام رو میپوشم و بعد از چند دقیقه وقت تلف کردن در حیاط رو باز میکنم.. ماشینش رو جلوي خونه میبینم آرنجش رو به پنجره تکیه داده و پشت انگشتاش رو روي لباي خوش فرمش حرکت میده..
نگاهم رو ازش میگیرم و سعی میکنم صورت وا رفته ام رو جمع و جور کنم در و میبندم که متوجه ام میشه و سرش رو به سمتم برمیگردونه... چند ثانیه به صورتم نگاه میکنه و خیلی سریع سرش رو برمیگردونه ..!
در ماشین رو باز میکنم و سوار میشم و با لحن سردي میگم :
romangram.com | @romangram_com