#سکانس_عاشقانه_پارت_174
در سالن باز شد و قامتش تو چهارچوب در ظاهر شد... بدون توجه به دایی به قیافه سرخ شده ام زل زد و با ناباوري گفت:
_ چی شده بهار؟
دستش به سمت صورتم جلو اومد سرم رو عقب کشیدم و با صداي بلندي داد زدم:
_ منو به کی فروختی امیرعلی؟ گیج و منگ نگاهم کرد و گفت:
_ چی میگی؟
قدمی به عقب برداشتم و با صداي خش داري گفتم:
_ خیلی نامردي .. .بی غیرت
چشم از قیافه متعجبش گرفتم و از خونه خارج شدم!..
سه روز مثل مار دور خودم پیچیدم نگاهم روي گوشیم خشک شده بود اما هیچ خبري ازش نبود ... هر ثانیه منتظر بودم زنگ بزنه و بگه همه چیز دروغه!..
بی میل سینی غذا رو پس زدم و طبق هر روز خودم رو لاي پتو پیچیدم و تو خودم جمع شدم!..
گوشیم رو از روي عسلی برمیدارم ..از این همه انتظار خسته شده بودم .. میخوام تموم شه یا تمومش کنم.. به عاقبتش فکر نکنم یا شاید نمیخوام فکر کنم.
روي اسمش می ایستم بغضم نمیگیره یا من تظاهر میکنم به قوي بودن؟
romangram.com | @romangram_com