#سکانس_عاشقانه_پارت_173


_ بهم تجاوز کرد .

شوکه به صندلی میخکوب شده بودم و..

بدن نیمه جونم رو داخل ماشین کشیدم و رو به دایی با صداي ضعیفی گفتم:

_ ببرم خونه اش..

نگاهشو به صورت بی حالم انداخت و گفت:

_ ولی بهار..

وسط حرفش پریدم و با هق هق گفتم:

_ میخوام ببینمش دایی میفهمی؟

سرشو به تایید تکون داد و با صداي تحلیل رفته اي گفت:

_ خیله خب باشه میبرمت..!

ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد ، حرفاي عسل تو سرم پژواك میشد یعنی منو میخواد به کی بفروشه؟ چشماي پر از اشکم رو به خونه دوختم.. بغض سنگین شده ام رو قورت دادم و پیاده شدم!..

پاهاي بی حس شده ام رو به سمت خونه کشیدم دست یخ زده ام رو روي زنگ فشار دادم!..

چند ثانیه اي طول نکشید که در باز شد..

به دایی که پشت سرم میومد نیم نگاهی انداختم..

romangram.com | @romangram_com