#سکانس_عاشقانه_پارت_172


_ بفرمایین داخل!..

دایی دست یخ زده ام رو گرفت و دنبال خودش داخل خونه کشیدم.

به کاناپه اي که روش نشسته بودم چنگ زدم اینجا چه غلطی میکردم؟ حتما میخواست بگه حامله است یا خیلی عاشق امیرعلیه من بکشم عقب!..

نفس حبس شده ام رو بیرون فرستادم امیرعلی هر چی بود برام شناخته شده بود هیچ وقت به دختري دست درازي نمیکنه اینو حاضرم قسم بخورم.

با اخماي درهم به عسل که با چهره رنگ رفته اش به زمین زل زده بود نگاه انداختم!..

_عسل : امیرعلی ..

سرش رو بالا آورد و خیره به چشمام ادامه داد:

_ بهت گفته خیلی دوست داره مگه نه؟ یقه پیراهنشو تا ناف جر داد و با صورت قرمز شده گفت من دوست دارم !..

مکث کرد و با زهر خند ادامه داد:

_ شاید واسه تو سناریشو عوض کرده باشه.. اما آخر قصه هر دومون مثل همه.. تو زندگیتو مثل من تباه نکن ، من مهره سوخته این عشق شدم!..

قطره هاي سرازیر شده روي گونه اش رو پس زد و گفت:

_ فروختم... به حسین بهترین دوست مدیربرنامه اش فروختم... تهدیدش کردم که اگه ازت جدا نشه ابروشو میبرم

...واسه اینکه به شهرتش لطمه نزنم طعمه دوستش شدم..

بریده بریده ادامه داد:

romangram.com | @romangram_com