#سکانس_عاشقانه_پارت_171


امیرعلی با چشماي ریز شده نگاهم میکرد و جلو میومد کیفم رو از روي کاناپه برداشتم و گفتم:

_ باید برم..

بازوم رو گرفت و با اخم گفت:

_ چی بهت گفت که اینطوري یخ زدي؟

دلشوره عجیبی داشتم حس میکردم خبر بدي در انتظارمه ... دستم رو از دستش بیرون کشیدم و گفتم:

_ نمیدونم گفت کار مهمی باهام داره باید برم امیرعلی.

چرخیدم برم که باز دستش دور بازوم پیچید کلافه به سمتش چرخیدم که با لحن آرومی گفت:

_ بهار ...هر اتفاقی افتاد فقط بهم اعتماد کن.

نگاهش رو ازم گرفت و گفت:

_ حالا برو!..

دستش جلو اومد و رو به صورت رنگ پریده ام لبخند زد و گفت:

_ سلام...

دست یخ زده ام رو جلو بردم چه دلیلی داشت با کسی روبرو بشم که زمانی عشق بازیش با امیرعلی خون به دلم کرده بود!..

از جلو در کنار رفت و گفت:

romangram.com | @romangram_com