#سکانس_عاشقانه_پارت_170
با تعجب به سمت آیفون رفت.. نگاهش خیره صفحه آیفون بود که پرسیدم :
_ کیه؟
با اکراه نگاهشو گرفت و گفت:
_داییت ..!
دستشو تو جیب شلوارش فرو کرد و در و باز کرد.. با ترس خواستم به سمت اتاق برم قایم بشم که دستم رو گرفت و با اخم گفت:
_ کجا؟ فکر کردي ولت میکنم بري تو اون خونه که اون پدرسگ اونجا لش کرده؟
تقلا کردم دستمو دربیارم که محکم تر به خودش چسبوندم و در حالی که به سمت در سالن میرفت به دنبال خودش کشیدم در سالن رو باز کرد و...
با سري زیر افتاده روبروي دایی ایستاده بودم روم نمیشد حتی تو صورتش نگاه کنم..
_دایی: باید حرف بزنیم بهار..
به امیرعلی که با فاصله ازمون ایستاده نیم نگاهی انداخت و گفت:
_ موضوع مهمیه ..!
نگران به چشماش زل زدم که گفت:
_ منتظرتم!..
بدون حرف دیگه اي از خونه بیرون رفت
romangram.com | @romangram_com