#سکانس_عاشقانه_پارت_169
_ هر خري میخواد باشه... منو بخاطر یه بوي عطر داشتی به سیخ میکشیدي الان میگی پسر داییمه..!
ابروي چپم رو بالا کشیدم و رو به قیافه عصبانیش گفتم:
_ اصلا به تو چه؟.. من بهش اجازه دادم دلتنگیشو ابراز کنه تو رو سننه؟ چیکارمی که بخواي غیرتی بشی..؟ دست مشت شده اش رو به پشتی مبل کوبید و داد زد:
_ بسـه روانیم کردي حتما باید به دست و پاهات بیوفتم تمومش کنی؟ میگم دوستت دارم ازم اثبات میخواي ، دوست نداشتم به تخمم نبود با چه خري حرف میزنی نگفتم برو غلط کردي موندي به تو چه که دارم تو این خراب شده چه گوهی میخورم برو ور دل همون پدرسگی که دلش برات تنگ شده!..
خواست برگرده به اتاقش که دستم رو به آستینش بند کردم.. سر جا ایستاد... من انقدر نازي نبودم همینقدر که اینطوري داغ کرده و جار میزنه دوست دارم برام بسه چرا باید لحظات خوشی که میتونیم با هم باشیم رو با افکار مزخرف بی سر و تهم بگیرم ..!
بدون توجه به نگاه خیره اش خودم رو جلو کشیدم .. دستم رو روي پهلوش گذاشتم و سرم رو روي سینه اش گذاشتم.. صداي ضربان قلبش همه استرس و دلهره اي که داشتم رو به دست فراموشی سپرد قلبش حکم اثبات داشت!..
سرش رو تو گودي گردنم فرو کرد و محکم به خودش فشارم داد:
_ این چند وقت برام چندسال گذشت بهار!..
_ من هنوز نبخشیدمت ..!
به دیوار چسبوندم و دستشو پشت گردنم گذاشت.. خواست فاصله رو تموم کنه که کف دستمو روي لبام گذاشتم!..
با حرص به چشمام زل زد که گفتم:
_ نفس و عسل کی بودن؟ چرا بودن؟ حق دارم بدونم نه؟ کلافه خودش رو عقب کشید و گفت:
_ جز همون روز اول بعد از ازدواجمون که رفتم پیش عسل دیگه ندیدمش همون روز همه چیز تموم شد.. دیگه هیچ تماسی باهاش نداشتم.. نفس ، نفس و باید خودت ببینی اما مطمئن باش چیزي بین ما نبوده!..
مکث کوتاهی کرد و خواست ادامه بده که صداي زنگ آیفون مانع شد!..
romangram.com | @romangram_com