#سکانس_عاشقانه_پارت_168


سیبک گلوش بالا و پایین میشد و دستاي مشت شده اش به کمرم فشار می آورد.. سرش رو عقب کشید نگاهشو به چشمام دوخت.

لباش براي حرف زدن کش اومدن که صداي گوشیم بلند شد... خودم رو از حصار دستاش آزاد کردم و از اتاق بیرون اومدم.. با دو به سمت کیفم که پخش زمین شده بود رفتم و گوشیم رو برداشتم!..

با دیدن شماره سام سریع جواب دادم:

_ جانم.

_ کجایی؟

نگاهمو به ساعت انداختم و پرسیدم :

_ چرا چیزي شده؟ آهی کشید و گفت: _ دلم برات تنگ شده!..

لبم رو به دندون گرفتم و خواستم بگم منم همینطور که چشمم به قیافه قرمز شده امیرعلی افتاد.. صداي گوشیم بلند بود و صدرصد شنیده آب دهنمو قورت دادم و خواستم قدمی به عقب بردارم که گوشیو رو از دستم کشید و محکم به دیوار کوبید.

وحشت زده جیغ زدم:

_ چته روانی چرا اینطوري میکنی؟

_امیرعلی: که دلش برات تنگ شده..

از صورت عصبانی و رگاي برجسته شده دستش خنده ام گرفته بود و داشت دلم غش میرفت ..!

_ پسر داییمه ...

با اخماي در هم به صورتم زل زد و با تشر گفت:

romangram.com | @romangram_com