#سکانس_عاشقانه_پارت_165
_ من مجبورت نکردم دوستم داشته باشی .. اما تو الان میخواي مجبورم کنی بمونم ، اگه علاقه اي که ازش حرف میزنی واقعیه از زندگیم برو بیرون امیرعلی.
معنی حرفاي که روي زبونم میرقصید و نمی فهمیدم من فقط میخواستم مطمئن باشم اگه دوستم داشته باشه براي زندگیمون تلاش میکنه با این دو کلمه حرفم که جا نمیزنه..!
به یقه پیراهنش چنگ زد و چندتا دکمه اول رو باز کرد... قدمی به سمت مخالفم برداشت و با ته صداي که به زور شنیده میشد گفت:
_ برو!
گیج و منگ وسط سالن خشکم زده بود... دستاي یخ زده ام رو روي قلبم گذاشتم.. نگاهم رو به در اتاقش دوختم به این سادگی گذشت؟
پاهاي میخکوب شده ام رو براي رفتن حرکت دادم که با صداي بدي که از اتاقش اومد از جا پریدم..!
همه تلاشم رو کردم که بیخیال بگذرم از کسی که صداي فریادش قلبم رو میلرزوند..
صداي شکستن تمومی نداشت انگار کمر به قتل اون بدبختاي بی جون بسته بود.
کیف محکم شده روي شونه ام رو روي زمین انداختم گور باباي این غرور.. بشینم خودشو نابود کنه؟
با قدم هاي بلند به سمت اتاقش هجوم بردم در اتاقش رو باز کردم.. مثل دیونه ها وسط یه مشت خورده شیشه ایستاده بود و سرش رو بین دستاش گرفته بود!..
_امیرعلی : برو بیرون.
به چشماي به خون نشسته اش زل زدم:
_ دیونه شدي؟
گلدون توي دستش رو محکم به دیوار کوبید و داد کشید :
romangram.com | @romangram_com