#سکانس_عاشقانه_پارت_164


زبونشو روي لباي خشک شده اش کشید و تو صورت متعجبم داد زد:

_ من همون شب میخواستم بگم دوستت دارم.

مات و مبهوت به صورتش زل زده بودم که دستش روي دکمه هاي مانتوم لغزید و..

ترسیده به دستش چنگ زدم:

_ چیکار میکنی؟ به صورت وحشت زدم زل زد و با حرص گفت:

١١۶





_ به یکی اینطوري نگاه کن که از پس این کارا بر بیاد من تا حالا بهت دست زدم یا خطا رفتم که اینطوري رنگت پریده؟

دستش رو پس زدم و قدمی به عقب برداشتم ..آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:

_ همه احساساتتم خرج کنی دیگه برام فرقی نداره ..از زندگیم برو بیرون ، دیگه نمیخوام ادامه پیدا کنه.

نگاهم رو از چشماي نگرانش گرفتم و ادامه دادم:

_ من هیچ علاقه اي بهت ندارم امیرعلی...

_ امیرعلی : دروغ میگی میخواي تلافی کنی ... من نگاهتو میشناسم بهار... میترسی به غرورت بربخوره؟ اگه من میگفتم دوست ندارم واقعی بود نداشتم من نمیشناختمت چجوري علاقه اي بهت نشون میدادم؟ لبخند تلخی روي لبام شکل گرفت و با صداي گرفته اي گفتم:

romangram.com | @romangram_com