#سکانس_عاشقانه_پارت_159


_ فکر کن من پسرش نیستم اونقدري حق به گردنت داره که احترامشو نگه داري و بیایی..!

نمیتونستم مخالفت کنم داشت با طعنه میگفت جایگاهی که الان داري بخاطر مادرمه خیلی بیشعوري اگه نیایی..!

کلافه نگاهش کردم و گفتم:

_ پرونده رو تحویل دکتر ستاري میدم میام ..!

روي صندلی نشست و گفت:

_ باشه پس من منتظرم!..

پررو زیر لبی گفتم و از اتاق بیرون اومدم.. عجب گیري کرده بودم.. خانوادش که اصلا این چند روز براشون جدایی ما مهم نبود الان چی شده یهو میخواد منو ببینه؟ پرونده رو تحویل دکتر ستاري دادم و به اتاق برگشتم!..

رو بهش که روي صندلی لم داده بود تشر زدم:

_ برو بیرون لباسمو عوض کنم بیام..!

دستشو بین موهاش کشید و گفت:

_ او واسه من که شوهرتم عیبه و اوف داره واسه اون یارو نه آره؟ به چشماش زل زدم و گفتم:

_ آره تو واسه من غریبه اي برو بیرون وگرنه نمیام ..!

چنگی به دسته صندلی زد و بدون حرف دیگه اي از اتاق بیرون رفت.

در اتاق رو باز کردم و بیرون اومدم!..

romangram.com | @romangram_com