#سکانس_عاشقانه_پارت_157
باشه اي گفت و منتظر شد برم.. دستی براش تکون دادم و به سمت بیمارستان حرکت کردم.
بعد از معاینه چند نفر پرونده اي که ستاري گفته بود رو برداشتم ...درحالی که براي هزارمین بار پرونده رو میخوندم در اتاق رو باز کردم... با پیچیدن عطـر آشنایی سرم رو بالا گرفتم که سیـنه به سینه امیرعلی شدم!..
متعجب نگاهش کردم و با تته پته گفتم:
_ اینجا چیکار میکنی؟
نیشخندي زد و به عقب هلم داد ..در اتاق رو بست و به من که از تعجب خشکم زده بود زل زد!..
آب دهنم رو قورت دادم و با تن صداي که سعی میکردم بالا نره گفتم:
_ با توام اینجا چیکار داري ؟
_ خوب دل و قلوه میدادین ..!
گیج نگاهش کردم داشت درمورد چی حرف میزد؟
_ چی میگی؟ حالت خوبه؟
چند قدم جلو اومد ..داشت فاصله رو رد میکرد خواستم قدمی به عقب بردارم که دستشو پشت کمرم گذاشت..
دستمو روي دستش گذاشتم و در حالی که سعی میکردم از خودم جداش کنم گفتم:
_ ولم کن!..
دستش رو با حرص روي گونه ام کشید و با فک منقبض شده گفت:
romangram.com | @romangram_com