#سکانس_عاشقانه_پارت_155
_ میري بیمارستان شیرین عقل؟
با حرص نگاهش کردم که جلو اومد.. دستشو دور گردنم انداخت و گفت:
_ بهار.. عشقم...
دستشو از دور گردنم پس زدم و گفتم:
_ بنال !
_ تو که بیمارستانی به ماشین احتیاج نداري بدش به من امروز رو!..
شونه اي بالا انداختم و گفتم:
_ باشه منو برسون بیمارستان... وقتی زنگ زدم هم بیا دنبالم!..
دستم رو کشید :
_ پس بدو بریم ..!
دستمو روي شکمم گذاشتم و گفتم:
_ من هنوز صبحونه نخوردم بزار بخورم بریم ..!
_ برات لقمه میگیرم تو راه بخور!..
ماشین رو جلوي بیمارستان نگه داشت لقمه اي که پیچیده بود رو به سمتم گرفت و گفت:
romangram.com | @romangram_com