#سکانس_عاشقانه_پارت_154
حوصله نگاهاي کنجکاو زن دایی و سام رو نداشتم.. از جا بلند شدم و بعد از معذرت خواهی و بهونه خواب خودمو به اتاقم رسوندم.
به ساعت گوشه دیوار زل زدم ..یک شب بود یعنی حالش خوبه؟
کلافه سرمو روي بالش فشار دادم.. به تو چه که حالش چطوره دیگه قرار نیست ببینیش باید فراموشش کنی بهار!..
انقدر با خودم کلنجار رفتم که نفهمیدم کی چشمام بسته شد و به خواب رفتم!..
با صداي آلارم گوشیم چشم باز کردم ..کش و قوسی به بدنم دادم و بلند شدم!..
صورت خیسم رو با حوله خشک کردم و به سمت کمد لباسم رفتم!..
حوصلـه نداشتم بعد از صبحونه بیام بالا باز لباس عوض کنم.. زانو درد میگرفتم از این همه بالا و پایین شدن!..
لباس پوشیده پرونده و کیفم رو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم... سام لباس پوشیده بالا پله ها ایستاده بود!..
نگاه خیره ام رو ازش گرفتم جذاب بودا...مکثی کردم و تو دلم گفتم:
_ جذاب تر از امیرعلی نیست که..
امیرعلی باهام خوب بود مهربون بود اما نمیدونم وقتی ادعا میکنه دوستم نداره چرا عصبی میشه ..!
از یاداوري اون روز که رستوران رفتیم لبخندي روي لبام نشست.
_ دیونه اي تو؟
با صداي سام به خودم اومدم.. خندید و ادامه داد:
romangram.com | @romangram_com