#سکانس_عاشقانه_پارت_153


_دلم برات تنگ شده بود دختر عمه!..

دماغم رو بالا کشیدم و گفتم:

_ اگه میدونستم از اون سامی که 10 سال پیش شبیه کرم اسکاریس بود همچین چیزي درمیاد عمرا ازدواج میکردم

!..

لبخندي زد و دستاشو باز کرد ...از اینکه بغلش کنم خجالت میکشیدم .. مردد مونده بودم که خودش جلو اومد و بغلم کرد!

انقدر با دایی لهجه سام و زن دایی رو مسخره کرده بودیم که از خنده قرمز شده بودیم ..

برخلاف تصورم که فکر میکردم نیلا لوس باشه خیلیم باجنبه بود و حتی به حرفاي منو دایی میخندید ..!

انقدر این گذر زمان در کنار خانواده دایی برام سرگرم کننده بود که امیرعلی رو به دست فراموشی سپرده بودم و از ته دل قهقه میزدم ..!

_ بهار همسرت کجاست؟

با حرف زن دایی .. لبخند از روي صورتم محو شد ، میدونستم از قصد همچین حرفی نزده و کاملا بی خبره.

لبخند تلخی زدم و رو بهش گفتم:

_ جدا شدیم..!

متعجب بهم زل زد که نگاهمو ازش گرفتم و به مامان که با نگرانی نگاهم میکرد چشم دوختم!..

انگار ته هر خوشیمو با امیرعلی پیوند زدن و آخرش باید زهرمارش کنن.

romangram.com | @romangram_com