#سکانس_عاشقانه_پارت_152
دسته چمدونم رو تو دستم فشار دادم و با صداي که سعی میکردم نلرزه گفتم:
_ خداحافظ واسه همیشه.!
کلید خونه رو روي جاکفشی گذاشتم و بدون اینکه بخوام ثانیه اي تعلل کنم از خونه خارج شدم!..
به دایی که عجیب سعی در سرزنشم داشت زل زدم و با صداي ضعیفی گفتم:
_ روز اخر بود.. دیگه نمی بینمش .. با سرزنش کردنات حالمو بدتر از این نکن دایی.. نتونستم وقتی مثل یه جنازه گوشه خونه افتاده بود ولش کنم.. تو میگی متنفر باش نمیتونم من ده ساله عاشقم.. هر چقدرم بهم بدي کنه وقتی میبینم حالش بده نمیتونم تحمل کنم!..
نگاهمو به چشماي نگرانش دوختم و ادامه دادم:
_ پشیمونم .. همش فکر میکنم کاش مونده بودم... وقتی از دلتنگیش دیونه میشم چیکار کنم دایی؟ داغونم حس میکنم به ته خط رسیدم ، وقتی براي آخرین بار به خونه اي که با کلی ذوق و شوق پا توش گذاشتم نگاه کردم قلبم داشت از جاش کنده میشد ...!
به حلقه توي دستم اشاره کردم و با هق هق گفتم:
_ نتونستم پسش بدم!...
جلو اومد خواست بغلم کنه که در سالن باز شد!..
با تعجب به سام که تو چهارچوب در ایستاده بود زل زدم ...اصلا فراموشش کرده بودم!..
دستمالی از جیب شلوارم بیرون کشیدم و در حالی که اشکام رو پاك میکردم به سمتش رفتم.
دست به سینه و با اخم بهم زل زده بود و هیچ حرکتی نمیکرد ..!
روبروش ایستادم .. دستم رو بین ابروهاش فشار دادم..
romangram.com | @romangram_com