#سکانس_عاشقانه_پارت_151


دلم تنگ شده بود اما زیاده روي بود اگه هر وقت دلش تنگ میشد تو بغلش وا میرفتم میشدم یه موجود دم دستی که هر وقت اشاره کنه بغلشم!..

خودم رو عقب کشیدم و گفتم:

_ من امروز اومدم مدارکمو ببرم فردا باید حتما تحویل بیمارستان بدم .. اومدم حالتو دیدم موندم.. یعنی برام فرق نمیکنه کی باشه آدمم دلم میسوزه کسی نبود کمکت کردم!..

به قابلمه روي گاز اشاره کردم و گفتم:

_ نیم ساعت دیگه آماده اس!..

از کنارش رد شدم و به اتاق برگشتم.. چمدونم که چند روز پیش آماده کرده بودم رو از کنار در برداشتم ...تنها پرونده اي که روي میز مونده بود رو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم ...دیگه چیزي تو این خونه نداشتم که بخوام بخاطرش برگردم.

چمدونم رو دنبال خودم کشیدم که امیرعلی رو سرگردون وسط سالن دیدم ..!

نیم نگاهی بهم انداخت و کلافه با اون صداي خش دارش گفت:

_ میبینی حالم بده میخواي بري؟

نیشخندي روي صورتم نقش بست شریک درداش فقط من بودم؟ چرا هیچ وقت شریک خنده و نگاه پر از عشقش نبودم؟

دستگیر در و پایین کشیدم .. سرم رو به طرفش چرخوندم وبا پوزخند گفتم:

_ زنگ بزن عشق زندگیت بیاد.. انقدر حالت خوب هست که بتونی بهش بگی ..!

مکثی کردم و ادامه دادم:

_ من واسه طلاق وکیل گرفتم ..گفت طلاق توافقی خیلی طول نمیکشه همه مراحلشم خودش میتونه انجام بده...

romangram.com | @romangram_com