#سکانس_عاشقانه_پارت_150
اعتراف میکنم با همه بدي هاي که در حقم کرد هنوزم دوسش دارم نمیتونم حال خرابش رو ببینم و بی تفاوت بگذرم!.
موهام رو محکم بالاي سرم بستم و مشغول درست کردن سوپ شدم... میدونستم تا الان انقدر مامان و دایی بهم زنگ زدن که گوشیم پوکیده.. اما نمیتونستم جواب بدم و سرزنش کردناشون رو بشنوم من خودم میدونستم چی درسته چی غلط ...پسره بیچاره رو با این حال نمیتونستم ول کنم.. حتی اگه شوهرمم نبود همینقدر دلسوزش بودم!
درگیر درست کردن سوپ بودم که دستی دور شکمم حلقه شد شوکه جیغ کوتاهی کشیدم و به عقب چرخیدم..!
نفسم رو تو صورتش رها کردم و با صداي لرزونی گفتم:
_ ترسوندیم .. چرا بلند شدي؟
چتري هاي یکی درمیونی که تو صورتم ریخته بود رو از روي چشمام کنار زد.. نگاه خیره اشو به چشمام دوخت و با صداي گرفته اي گفت:
_ دلم برات تنگ شده بود!..
آب دهنم رو قورت دادم و نگاهم رو ازش دزدیدم لعنتی معلوم نیست با خودش چند چند یه روز عاشق نفسه یه روز دلتنگ منه!..
قدمی به عقب برداشتم و گفتم:
_ اگه حالت خوبه برم!...
دلگیر نگاهم کرد و گفت:
_ حالم خوب نیست الان میمیرم ..
سرش رو روي شونه ام گذاشت و دستش رو محکم دور کمرم پیچید و گفت:
_ نمیزارم بري.. چند روز خودمو خوردم تا نیام دنبالت حالا که خودت اومدي نمیزارم بري بهار!..
romangram.com | @romangram_com