#سکانس_عاشقانه_پارت_147
موهام رو دور انگشتم پیچیدم و گفتم:
_ مجبور شدم دکتر وگرنه من میخواستم بمونم!..
مکث کرد و پرسید :
_ فردا پرونده اون خانمی که بهت داده بودم رو حتما بیار بهار جان!..
چشمی گفتم و بعد از خداحافظی رو به مامان که با کنجکاوي بهم خیره شده بود گفتم:
_ باید برم خونه.. پروندها ، همه وسایلم اونجاست مامان!..
قبل از اینکه دایی بیاد و بخواد مانعم بشه باید میرفتم ...!
از درون خوشحال بودم که یکی مثل ستاري باعث شده باز ببینمش ..!
از خونه بیرون اومدم و سوار ماشین شدم... انقدر هیجان و استرس داشتم که پاهام داشت میلرزید ..!
نفس عمیقی کشیدم ، ماشین رو روشن کردم و حرکت کردم.
جلوي خونه ایستادم ..کیفم رو از روي صندلی برداشتم و از ماشین پیاده شدم... باید زنگ میزدم بهش میگفتم اما دلم میخواست بدونم داره چیکار میکنه ..!
کلید رو از کیفم بیرون کشیدم .. قفل در و باز کردم و وارد خونه شدم!..
دست و پاهام می لرزید و به زور قدم برمیداشتم همه لامپاي خونه خاموش بود... نکنه خونه نباشه و حالم گرفته شه
!..
romangram.com | @romangram_com