#سکانس_عاشقانه_پارت_146
_ نیم ساعت بیست دقیقه دیگه میرسن ..!
آستیناي لباسم رو بالا زدم:
_ خب الان من چیکار کنم؟
نگاهشو دور تا دور آشپزخونه چرخوند و در آخر گفت:
_ همه کارارو کردم تو فقط باید سالاد درست کنی ..!
_ الان که زوده مامان یه ساعت قبل شام درست میکنم..!
باشه اي گفت و نگاهی به لباسام انداخت و باز مشغول کارش شد!..
١٠۴
نفس عمیقی کشیدم و از آشپزخونه بیرون اومدم!..
روي کاناپه روبروي تلویزیون نشستم دست دراز کردم کنترل رو بردارم که صداي زنگ گوشیم مانع شد!.
چرخیدم و گوشیم رو از روي کانتر آشپزخونه برداشتم با دیدن شماره دکتر ستاري سریع جواب دادم:
_ سلام آقاي دکتر!..
_ سلام بهار جان.. زود جمع کردي رفتیا اینجوري تو خیمه زده بودي رو پرونده بیمارا گفتم تا 12 شب موندگاري..!
romangram.com | @romangram_com