#سکانس_عاشقانه_پارت_144


جلوي در خونه ایستاد ...در ماشین و باز کردم و بدون هیچ حرفی پیاده شدم حتی دلم نمیخواست باهاش خداحافظی کنم!..

چند روزي میشد که ندیده بودمش... غرق بیمارستان بودم و سعی میکردم با کار کشیدن از خودم فراموشش کنم!..

اتفاقات اون شب رو براي هیچکس تعریف نکردم.. از همون صبحی که برگشتیم دایی وکیل گرفت براي طلاق...

دلیل اصرارهاشو نمی فهمیدم.. همیشه وقتی دو نفر میخواستن جدا بشن خانواده دختر همه کار میکردن که این اتفاق نیوفته اما الان اینطوري نبود مامان و دایی تنهام نذاشتن حتی خودشون باعث شدن نسبت به تصمیمم مصمم تر بشم!..

دل تنگ بودم.. عجیب دل تنگش بودم.. نمیدونم اون دوماه چطور تحمل کردم.. اما الان که میدونم قراره براي همیشه جدا بشیم ته دلم خالی میشه ..اگه مشغول کار نباشم نابود میشم انقدر غرق میشم که شاید دست به خودکشی بزنم یا برم سراغ اون دختري که باعث شد امیرعلی دوماه غیب بشه .. آخرشم نگفت این دوماه کجا بوده!..

درگیر پرونده بیمار جدیدم بودم که صداي گوشیم بلند شد!..

خودکار رو روي میز رها کردم و گوشیم رو از جیب روپوشم بیرون کشیدم ..!

شماره مامان رو صفحه گوشی خودنمایی میکرد .. چقدر دلم میخواست امیرعلی زنگ بزنه.. چقدر شب ها خیال بافی میکردم که زنگ میزنه و میگه دوست دارم جدا نشیم ..!

آهی کشیدم و جواب دادم:

_ سلام .جانم مامان.

_ سلام دخترم کجایی؟





خودکار و تو دستم چرخوندم:

romangram.com | @romangram_com