#سکانس_عاشقانه_پارت_143
یجورایی از اینکه راضی شده بود جدا بشیم عجیب خوشحال بودم!..
به سمت کمد لباس رفتم خیلی دلم میخواست بدونم لباسا واسه کیه اما دیگه مهم نبود.. دیگه قرار نیست ببینمش بهش فکر کنم میخوام فراموشش کنم همه چیزو همه لحظه هاي خوب و بد رو!..
در خونه رو قفل کرد و به سمتم چرخید به ماشین اشاره کرد و گفت:
_ سوار شو بریم ..!
بدون حرف سوار شدم چرا انقدر گرفته بود؟ ماشین رو دور زد و سوار شد!...
لقمه اي رو به سمتم گرفت و گفت:
_ بخور اینو تا حرکت کنیم .
دستش رو پس زدم:
_ گرسنه نیستم ..!
ابروهاشو درهم کشید و با جدیت گفت:
_ نزار پیاده بشم بهار!..
باز لقمه رو به سمتم گرفت.. با اکراه از دستش گرفتم!..
بی میل گازي ازش زدم و به بیرون خیره شدم... نگاهش داشت اذیتم میکرد .. اول میزنه بعد لقمه میگیره .
وقتی دید بدون توجه بهش دارم میخورم ماشین و روشن کرد و حرکت کرد!..
romangram.com | @romangram_com