#سکانس_عاشقانه_پارت_137


فشار درد زیر دلم انقدر زیاد بود که دیگه تحمل ایستادن روي پاهام رو نداشتم .. خواستم همونجا بشینم که دستش رو زیر زانوهام انداخت و بلندم کرد!..

به چشماي بی حالم خیره شد و با حرص گفت:

_ فقط قد دراز کردي .. وقتی هر آشغالی دم دستت رسید و خوردي به این حال میوفتی .. خوشحالی اسمتو گذاشتن دکتر فقط!..

آروم روي تخت گذاشتم:

_ میرم برات مسکن بیارم ..!

مچ دستش رو چنگ زدم و با درد گفتم:

_ مسکن نمیخوام بگو این خراب شده کجاست که منو آوردي..!

چشم غره اي رفت ، دستشو از دستم بیرون کشید و از اتاق بیرون رفت..

لیوان چاي نبات رو به سمتم گرفت و گفت:

_ پاشو اینو بخور.. خیلی گشتم مسکن ندیدم ..!

لیوان چاي رو پس زدم و گفتم:

_ نمیخوام باهات بمونم چرا نمیفهمی چرا اذیتم میکنی؟ چی از جون من میخواي؟ انقدر نگران آبرو اعتبارتی؟ باشه طلاق نده حداقل ولم کن بزار این هشت ماه پیش خانوادم باشم.. تو که نفس پیشته اصرارت واسه چیه؟

بدون توجه به سوالاتم دستشو زیر گردنم گذاشت و مجبورم کرد بشینم لیوان چاي رو نزدیک لبام کرد که سرم رو عقب کشیدم و گفتم:

_ گفتم که نمیخوام ..!

romangram.com | @romangram_com