#سکانس_عاشقانه_پارت_135


_ وقتی رسیدیم میفهمی الانم دهنتو ببند انقد زر زر نکن سرم به اندازه کافی درد میکنه..!

_ من نمیفهمم چرا نمیزاري جدا بشیم کی میخواد بفهمه؟ اصلا جز خودمون کی میخواد حرفی بزنه؟ که نگران ابروت باشی .. من نمیخوام با تو بمونم میفهمی ؟ من ازت حالم بهم میخوره امیرعلی میفهمی؟ من میخوام برم پیش عشقم.. من بهش قول دادم زود ازدواج کنیم ..!

دندوناشو روي هم کشید که صداش موهاي تنم رو سیخ کرد:

_ بزار برسیم ازدواجی بهت نشون بدم که اون سرش ناپیدا باشه!..

_ واي ترسیدم ازت!..

با حرص نگاهی بهم انداخت و زیر لب بلغور کرد:

_ نشونت میدم..!

نگاهم رو ازش گرفتم و بدون توجه بهش چشمام رو بستم!..

با احساس درد و حالت تهوع چشم باز کردم.. با تعجب به دور اطرافم نگاه کردم کجا بودم؟ آخرین بار تو ماشین بودم ...اینجا کجاست؟

به امیرعلی که کنارم روي تخت خوابیده بود نگاه کردم ..دستمو روي بازوش گذاشتم و آروم تکونش دادم با صداي که از زور تهوع از ته چاه میومد نالیدم :

_ امیرعلی..!

چشماي نیمه باز خمارش رو به صورتم دوخت:

_ زهرمار ولم کن نصفه شبی..!

ناباور نگاهش کردم.. باورم نمیشد اینطوري جوابم رو بده!..

romangram.com | @romangram_com