#سکانس_عاشقانه_پارت_131
انقدر حالش بد بود که بدون هیچ حرفی دنبالم کشیده شد به در سالن نرسیده بودیم که با حرف دایی سر جا میخکوب شدم:
_ وسایلتو جمع میکنی امشب ، فردا اینجا باشی بهار ...کاراي طلاقتو خودم انجام میدم ..!
دست عرق کرده اش بین دستم یخ زد ...صداي ضربان قلبش رو به راحتی میشنیدم ..!
کلافه به دایی نگاه کردم... چرا قاطی کرده بود!.
در سالن رو باز کردم و از خونه بیرون اومدیم ..!
نفس عمیقی کشید که با نگرانی گفتم:
_ خوبی؟
چشماي بیحالش رو به صورتم دوخت و لب زد:
_ بریم خونه!..
ماشین رو جلوي خونه نگه داشت کلید خونه رو به سمتم گرفت و با صداي بم شده اش گفت:
_ برو داخل من جاي کار دارم میام ..!
_ اون دختره..
پرید وسط حرفم و گفت:
_ نیست ..!
romangram.com | @romangram_com