#سکانس_عاشقانه_پارت_130


بیاد ..!

زیر نگاهاي دایی فقط عرق ریخت حتی یه لقمه شام هم نخورد کاش دعوتش نکرده بودم چه تقصیري داره مگه خب دوستم نداره مگه زوریه.؟ از رفتار صبحش ناراحت بودم اما راضی نبودم اینطوري حالش خراب شه!..

_ امیرعلی : بهار

با صداش سرم رو به طرفش چرخوندم.. ملتمس به چشمام زل زد و با صداي خش داري گفت:

_ نصفه شبه پاشو بریم عزیزم ..!





نگاه گذرایی به صورت خونسرد دایی انداختم و نیم خیز شدم بلند شم که دایی با لحن جدي گفت:

_ شما خسته شدي برو.. بهار نمیاد ..!

متعجب به صورت رنگ پریده امیرعلی زل زدم و...

رو به صورت رنگ پریده امیرعلی خواست ادامه بده که پریدم وسط حرفش و گفتم:

_ منم دلم خیلی براتون تنگ شده دایی ولی نمیتونم بمونم آخه همه پروندهام خونه است فردا باید برم بیمارستان...!

گوشیم رو از روي میز چنگ زدم و در مقابل نگاهاي متعجبشون دست امیرعلی رو کشیدم و گفتم:

_ بیا بریم امیرعلی ..!

romangram.com | @romangram_com