#سکانس_عاشقانه_پارت_129


ببخشید زیر لبی گفتم که امیرعلی جلو رفت و سلام کرد و به دایی دست داد!..

خیلی تحویلش نگرفت انگار حرفاي چندساعت پیشم زیادي رو تنفرش نسبت به امیرعلی کار کرده بود ...دایی آدم خوش برخوردي بود این برخورد سرد ازش عجیب بود!...

پشت سرشون رفتم داخل ..امیرعلی مظلوم دم در ایستاده بود.. نگاهم روي قطرهاي عرق روي گردنش سر خورد..

انگار خیلی حالش خراب بود!..

نزدیکش شدم و گفتم:

_ چرا وایسادي بیا بریم بشین ..!

مچ دستم رو آروم گرفت و با صداي آرومی گفت:

_ چیزي از رابطمون به داییت گفتی؟

سرم رو به تایید تکون دادم که با صداي خش داري گفت:

_ چقدر؟

_ مو به مو همه چی رو گفتم حتی امروز صبح رو!..

زبونشو روي لباي خشک شده اش کشید نگاهشو ازم گرفت و به سمت کاناپه رفت!..

با تعارف نه چندان دوستانه مامان نشست و به زمین زل زد ... دلم براش سوخت خیلی بد باهاش برخورد شده بود وقتی عرق روي گردنش رو دیدم باورم نمیشد .. انگار خیلی سخت داره بهش میگذره ..!

کل شب تو سکوت گذشت اصرار دایی و براي دعوتش درك نمیکردم .. اگه باهاش حرف نداشت چرا گفت بهش بگم

romangram.com | @romangram_com